
دلنوشته های تنهایی بهروز نادریروزی خــــــــــواهد آمد که دردم را بفهـــــمی... روزی که دیگــــــــــر هیچ دردی را نمی فهــــــمم چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم... با من اکنون چه نشستنها، خاموشیهابا تو اکنون چه فراموشیهاستچه کسی میخواهدمن و تو ما نشویمخانهاش ویران بادمن اگر ما نشوم، تنهایمتو اگر ما نشوی،خویشتنیاز کجا که من و توشور یکپارچگی را در شرقباز برپا نکنیماز کجا که من و تومشت رسوایان را وانکنیممن اگر برخیزمتو اگر برخیزیهمه بر میخیزندمن اگر بنشینمتو اگر بنشینیچه کسی برخیزد؟چه کسی با دشمن بستیزد؟چه کسیپنجه در پنجهی هر دشمن دونآویزددشت...
ادامه مطلب
اینجا آرامگاه ابدی من است.قبرستان زیباییست با مناظر بکر..شاید روزی برای تفریح گذرتان به اینجا افتاد..!!!!...
ادامه مطلب
اینجا حریم من است حریمقلبکوچکم! قفس تنهایی من و حرف های ناگفته ام... کسی دلش برایم نسوزد من این قفس را دوس دارم و تنهایی ام را تنهایی... تنها اتفاق این روزهای من است... ...
ادامه مطلب