
دلنوشته های تنهایی بهروز نادریروزی خــــــــــواهد آمد که دردم را بفهـــــمی... روزی که دیگــــــــــر هیچ دردی را نمی فهــــــمم چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم... با من اکنون چه نشستنها، خاموشیهابا تو اکنون چه فراموشیهاستچه کسی میخواهدمن و تو ما نشویمخانهاش ویران بادمن اگر ما نشوم، تنهایمتو اگر ما نشوی،خویشتنیاز کجا که من و توشور یکپارچگی را در شرقباز برپا نکنیماز کجا که من و تومشت رسوایان را وانکنیممن اگر برخیزمتو اگر برخیزیهمه بر میخیزندمن اگر بنشینمتو اگر بنشینیچه کسی برخیزد؟چه کسی با دشمن بستیزد؟چه کسیپنجه در پنجهی هر دشمن دونآویزددشت...
ادامه مطلب